ذبيح الله صفا
1097
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
اندرونش نگذاشت . عشق چون از رفتن حسن خبر يافت دست در گردن حزن آورد و قصد حسن كرد ، اهل ملكوت چون واقف شدند بيكبارگى برپى ايشان براندند . عشق چون بمملكت آدم رسيد حسن را ديد تاج تعزّز بر سر نهاده و بر تخت وجود آدم قرار گرفته ، خواست كه خود را در آنجا گنجاند ، پيشانيش به ديوار دهشت باز آمد ، ازپاى درآمد ، حزن حالى دستش گرفت ، عشق چون ديده باز كرد اهل ملكوت را ديد كه تنگ درآمده بودند ، روى بديشان نهاد ، خود را به دو تسليم كردند و پادشاهى خود جمله به دو دادند و جمله روى بحسن نهادند ، چون نزديك رسيدند عشق سپهسالار بود ، نقابت بحزن داد ، بفرمود تا هم از دور زمين بوس كنند زيرا طاقت نزديكى نداشتند . چون اهل ملكوت را ديده بر حسن افتاد جمله بسجود درافتادند و زمين را بوسه دادند كه و سجدوا الملائكة كلّهم اجمعين . حسن مدتى بود كه از شهرستان وجود آدم رخت بربسته بود و روى بعالم خود آورده و منتظر مانده كه ايشان جايى باشند كه مستقرّ عزّ ايشان را شايد . چون نبوّت يوسف عليه السلام درآمد حسن را خبر دادند ، حسن حالى روانه شد ، عشق آستين حزن بگرفت و آهنگ حسن كرد . چون نيك درآمد حسن را ديد با يوسف درآميخته چنان كه ميان حسن و يوسف فرقى نبود ؛ عشق حزن را فرمود تا حلقهء تواضع بجنباند ، از جناب حسن آواز برآمد كه كيست ؟ عشق به زبان حال جواب داد ، بيت : چاكر ببرت خسته جگر باز آمد * بيچاره به پا رفت و بسر بازآمد حسن دست استغنا بسينهء طلب عشق بازنهاد ، عشق بآوازى فصيح اين بيت برخواند ، بيت : به حق آنكه مرا هيچكس بجاى تو نيست * جفا مكن كه مرا طاقت جفاى تو نيست حسن چون اين ترانه گوش كرد از روى مرا غمت جوابش داد كه ، بيت : اى عشق شد آنكه بودمى من به تو شاد * امروز خود از توام نمىآيد ياد عشق چون نااميد گشت دست حزن گرفت و روى به بيابان حيرت نهاد و باخود اين زمزمه مىكرد ، الرباعيّة :